|
درباره وبلاگ ![]() خندیدن نعمته وو خندوندن رحمت . ای كـــــــــــــاش همه ، خندوندن رو یاد بگیرن و بی منت به هم هدیه بدن . مدیر وبلاگ : lvl03n مطالب اخیر
موضوعات
آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها
نویسندگان برچسبها آمار وبلاگ
حرف دل یه نیم نگاه به دل مادر قدیم
گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت شبها بر گاهواره ی من بیدار نشست و خفتن آموخت دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن اموخت لبخند نهاد بر لب من بر غنچه ی گل شکفتن آموخت پس هستی من ز هستی اوست تا هستم و هست دارمش دوست (ایرج میرزا)
مادر جدید
گویند مرا چو زاد مادر روی کاناپه لمیدن آموخت شبها بر ماهواره تا صبح بنشست و کلیپ دیدن آموخت بر چهره سبوس و ماست مالید تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت بنمود تتو دو ابروی خویش تا رسم کمان کشیدن آموخت هر ماه برفت نزد جراح آیین چروک چیدن آموخت دستم بگرفت و برد بازار همواره طلا خریدن آموخت با قوم خودش همیشه پیوند از قوم شوهر بریدن آموخت آسوده نشست و با اس ام اس جکهای خفن چتیدن آموخت چون سوخت غذای ما شبو روز از پیک مدد رسیدن آموخت پای تلفن دو ساعت و نیم گل گفتن و گل شنیدن آموخت بابام چو آمد از سر کار بیماری و قد خمیدن آموخت نوع مطلب : داستان و شعر و عرفان، طنز و سرگرمی، برچسب ها : مادر قدیم.....مادر جدید، مادر، ایرج میرزا، ![]() از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می گذشت. فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید؟ خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟ او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد. باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند. باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود. بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند. و شش جفت دست داشته باشد. فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.ادامه مطلب نوع مطلب : داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : مادر، مهر، علاقه، داستان زیبا، مهر مادری، خلقت زن، این متن رو از دست ندهید، شعری بسیار زیبا و تاثیر گذار از شاعر توانای پارسی ایرج میرزا... ![]() داد معشوقه به عاشـق پیغام که کــند مــــادر تو با مــن جــنگ هر کـجا ببیـــندم از دور کـــند چــهره پرچــیـن و جـبین پر آژنــگ با نـــگاه غضــب آلـــوده زنــــد بـــر دل نازک مــن تــــیر خـــدنگ از در خــــانه مـــرا طــرد کـــند همچو سـنگ از دهــن قلماسنگ مادر سـنگ دلـت تا زنده است شهد در کام من و توست شرنگ ادامه مطلب نوع مطلب : داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : ایرج میرزا، مادر، خداوند ، زن ، زیبایی یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه می کنی؟ مادرش به او گفت: زیرا من یک زن هستم. ![]() پسر بچه گفت: من نمی فهمم. بعد پسر بچه از پدرش پرسید چرا مادر بی دلیل گریه می
کند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنها برای هیچ
چیز گریه می کنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت. ولی هنوز نمی دانست که
چرا زنها بی دلیل گریه می کنند. بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود
که خدا جواب را می داند. ادامه مطلب نوع مطلب : داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : خداوند، زن، زیبایی، مادر، گریه، گریستن، آرامش، نیروی درونی، زایمان، عشق، عاشق، همسر، عاشقانه، دوست داشتن، تلاش، شوهر، قلب، شعور، اشک، آرایش مو، زیبا، ظاهر، دریچه روح، چشم،
امروز جمعه است و مامان یه پلو هیزمی درست کردو خالم اینا رو دعوت کرد ... امروز نتونستم محسنم رو ببینم ... تو فکر این بودم که چی کار کنم که خوشحالش کنم ...ادامه مطلب نوع مطلب : روز نوشت، برچسب ها : مادر، دست، مهربون، |