تاریخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | ساعت 09 و 19 دقیقه و 12 ثانیه | دلنویس : lvl03n

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.
روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟
پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

 




طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان، خواندنی،
برچسب ها: فرعون و شیطان، فرعون، شیطان،

تاریخ : پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 | ساعت 14 و 50 دقیقه و 21 ثانیه | دلنویس : lvl03n
  • روزی ابلیس نزد فرعون آمد و دید که فرعون خوشه ای انگور در دست دارد و تناول می كند .
  • ابلیس گفت : آیا كس هست که بتواند این خوشه انگور تازه را به خوشه مروارید خوشاب تبدیل سازد؟
  • فرعون گفت : نه و ابلیس با سحر و جادو ، آن خوشه انگور را به خوشه مروارید خوشاب تبدیل نمود.
  • فرعون بسیار تعجب كرد و گفت : واقعا که استاد بزرگ و بی همتایی هستی.
  • ابلیس سیلیی بر گردن او زد و گفت :
  • مرا با این استادی حتی به بندگی هم قبول نكردند ،
  • آنوقت توی ابله با این حماقتت، چگونه دعوی خدایی می كنی ؟؟!!



طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان، اجق وجق، مالیخولیایی،
برچسب ها: فرعون و ابلیس، فرعون، ابلیس،





پیچک







شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic