|
درباره وبلاگ ![]() خندیدن نعمته وو خندوندن رحمت . ای كـــــــــــــاش همه ، خندوندن رو یاد بگیرن و بی منت به هم هدیه بدن . مدیر وبلاگ : lvl03n مطالب اخیر
موضوعات
آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها
نویسندگان برچسبها آمار وبلاگ
حرف دل یه نیم نگاه به دل روزی ما سوار
یک تاکسی شدیم، و به فرودگاه رفتیم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که
ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز
گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد! راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع
کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام فقط
لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد
کرد. بنابراین
پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد
و ما را به بیمارستان بفرستد!)) در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من
داد که اینک به آن می گویم: ((قانون کامیون
حمل زباله.)) ادامه مطلب نوع مطلب : داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : کامیون حمل زباله، شیوانا، روزی پسـری
جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان
ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای
چه این قدر عجله داری!؟ پسرک پاسخ
داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس
معرفت به آن ها به خود ببالم! شیوانا تبسمی
کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا! ادامه مطلب نوع مطلب : داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : فقط برای خودت، شیوانا، شیوانا استاد
معرفت با عده ای در کاروانی همسفر بود. یکی از همسفران او پسر جوان تنومند و قوی هیکلی
بود که با پدرو مادر پیرش سفر می کرد و حرمت آنها را نگاه نمی داشت و دائم با صدای
بلند و پرخاشگری با آنها صحبت می کرد و به آنها دشنام می داد. هیچکس هم به خاطر هیکل و بی ادبی جوان جرات نصیحت
او را نداشت. در طول سفر
آب ذخیره کاروان تمام شد و همه در سایه درختی متوقف شدند تا فکری برای تشنگی و تامین
آب کاروان کنند. شیوانا که طاقتش بیشتر بود و مهارت مسیر یابی داشت، تصمیم گرفت پای
پیاده به آنسوی تپه ای برود و چشمه ای بیابد.به همین خاطر سگی از سگ های نگهبان کاروان
را انتخاب کرد تا با خود ببرد و در مسیر تنها
نباشد. ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها : سگ را با خودم می برم، شیوانا، یکی از شاگردان
شیوانا غمگین و افسرده کنار جویبار نشسته بود و با چوب به سطح آب می زد. شیوانا کنارش
نشست و احوالش را پرسید. پسر جوان گفت:” به دختری علاقه مند شده ام که صاحب جمال است
و معصوم و با شرم. اما همان طوری که می بینید من بهره ای از زیبایی نبرده ام و پسران
زیادی در این دهکده هستند که از من زیباترند. به همین خاطر خوب می دانم که هرگز جرات
نخواهم کرد عشقم را به او ابراز کنم و باید به خاطر زیبا نبودن او را فراموش کنم!” شیوانا دستی
به شانه جوان زد و گفت:” این احساس دلتنگی که در نگاه و دل و صدایت موج می زند، اسمش
شور و عشق و دلدادگی است. می بینی که عشق، بدون توجه به چهره و جمال به قول خودت نه
چندان زیبا، قلب تو را تصاحب کرده و این یعنی برای عاشق شدن حتما لازم نیست که فرد
زیبا باشد. برای عاشق بودن و عاشق ماندن هم همین طور. ادامه مطلب نوع مطلب : داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : زیبایی شرط نیست، زیبایی، شیوانا، در روزگاران
قدیم زنی كه به تنهایی و پیاده سفر می كرد در عبور از كوهستان سنگ گرانقیمتی پیدا كرد.
روز بعد او به مسافری گرسنه برخورد كرد، آن زن كیف خود را باز كرد و مقداری غذا به
او داد ولی آن مسافر سنگ گرانقیمت را دید و از زن خواست تا آن را به او بدهد. و زن
عاقل بدون درنگ سنگ باارزش را به او داد. مرد مسافر
به سرعت از آنجا دور شد و از شانس خوب خود بسیار شادمان گشت. او می دانست آن سنگ آنقدر
ارزش دارد كه تا آخر عمر با خیال راحت زندگی بی دردسر و پرنعمت را داشته باشد. ادامه مطلب نوع مطلب : داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : زن عاقل، عاقل، زن، شیوانا، برای نگهداری
یک کودک یتیم دو خانواده ثروت مند داوطلب شده بودند. چون شرایط مالی هر دو خانواده
یکسان بود از شیوانا خواستند تا نظر دهد کودک نزد کدام خانواده باشد تا آینده ای بهتر
پیدا کند.شیوانا از خانواده اول خواست تا توضیح دهد چگئنه به ثروت رسیده است و منبع
درآمدشان چیست؟مرد خانواده که فردی چاق و فربه بود با غرور گفت:"از پدرم زمین
و اموال فراوانی به من ارث رسیده است.بخشی از این اموال را اجاره داده ام و بخشی را
نیز به صورت پول در اختیار مردم قرار می دهم و از سود آنها هر ماه ار تزاق می کنیم.بیشتر
تفریح می کنیم و آخر هر ماه چند ساعتی برای گرفتن سود و اجاره وقت می گذارم. ادامه مطلب نوع مطلب : داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : وارث ثروت یا ثروت آفرین، وارث، ثروت، وارث ثروت، ثروت آفرین، شیوانا، از یک دکتر
روانشناس که سالهای زیادی را صرف معالجه افراد افسرده کرده بود، پرسیدند: در طول
این سالها که بیماران افسرده، به شما مراجعه کردهاند، تا حالا شده با بیمار عجیبی
هم روبهرو شده باشید؟ جواب داد:
بله! یکی از عجیبترین خاطراتم در پارک اتّفاق افتاد. قضیه از این قرار است که یک روز
تعطیل، در پارک نشسته بودم و روزنامه میخواندم. هوا آفتابی و دلپذیر بود. در همین
وقت، شخصی نزدیک شد و گفت: سلام آقای دکتر!». جواب سلامش
را دادم و گفتم: فرمایش؟ ادامه مطلب نوع مطلب : داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : خاطره عجیب آقای روانشناس، خاطره عجیب، خاطره، عجیب، روانشناس، شیوانا، شیوانا همراه
کاروانی درراهی می رفت. ظهر به منزلی رسیدند و چون تا منزل بعدی یک روز کامل راه بود
، تصمیم گرفتند همانجا استراحت کنند و سحرگاه روز بعد به سمت منزل بعدی حرکت کنند.
وقتی همه مستقر شدند. شیوانا سطل آبی برداشت و به سراغ پله های شکسته حجره ای رفت و
با گلی که فراهم کرده بود شروع به ترمیم پله های شکسته نمود. یکی از کاروانیان
مات و مبهوت به شیوانا خیره شد و با تعجب گفت:" استاد ! شما با این همه علم و
معرفت ، چرا وقت گرانبهای خود را به بنایی و بازسازی پله های شکسته کاروانسرایی بین راهی تلف می کنید. حیف از شما نیست که استراحت
نمی کنید و به این قبیل کارهای بی ارزش می
پردازید!؟ در ثانی کسی به شما بابت انجام اینکار پول نمی دهد. پس چرا زحمت می کشید
و انرژی خود را هدر می دهید؟" ادامه مطلب نوع مطلب : داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : تنها کار مفید الان، کار مفید، تنها، شیوانا، شیوانا از روستایی
می گذشت . به دو کشاورز بر خورد می کند . هر یک از او می خواهند که دعایی برایشان داشته
باشد ... شیوانا رو به کشاورز اول می کند و می گوید : تو خواستار چه هستی ؟ می گوید من مال و
منال می خواهم که فقر کمرم را خم کرده است ... شیوانا می فرماید برو که هستی شنواست
و اگر هین خواسته را از درونت بخواهی به آن می رسی و نیازی به دعای چون منی نداری
.... رو به دهقان دوم می کند که تو چه ؟ او می گوید من خواهان
تمام لذت دنیایم ! شیوانا می گوید : هستی صدای تو را هم شنید . ادامه مطلب نوع مطلب : داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : تمام لذت، شیوانا، مردی بسیار
ثروتمند که از نزدیکان امپراطور بود و در سرزمین مجاور ثروت کلانی داشت، از محبت و
عشقی که رعایا ونزدیکانش نسبت به شیوانا داشتند به شدت آزرده بود. به همین خاطر روزی
با خشم نزد شیوانا آمد و با لحن توهین آمیزی خطاب به شیوانا گفت: آهای پیر معرفت! من
با خودم یکی از رعیت هایم را آورده ام و مقابل تو به او شلاق می زنم. به من نشان بده
تو چگونه آن را تلافی می کنی. شیوانا سر
بلند کرد و نیم نگاهی به رعیت انداخت و سنگی از روی زمین برداشت و آن را در یک کفه
ترازوی مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائین رفت و کفه دیگر بالا آمد. مرد ثروتمند شلاقی
محکم بر پای رعیت وارد ساخت. فریاد رعیت شلاق خورده به آسمان رفت. هیچکس جرات اعتراض
به فامیل امپراطور را نداشت و در نتیجه همه ساکت ماندند. مرد ثروتمند که سکوت جمع را
دید لبخندی زد و گفت: پس قبول داری که همه درس های تو بیهوده و بی ارزش است! ادامه مطلب نوع مطلب : داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : ترازوی کائنات، کائنات، شیوانا، روزی شیوانا
پیرمعرفت را به یک مجلس عروسی دعوت کردند. جوانان شادی می کردند و کودکان از شوق در
جنب و جوش بودند. عروس و داماد
نیز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. ناگهان پیرمردی سنگین احوال از میان جمع برخاست
و خطاب به جوانان فریاد زد که:" مگر نمی بینید شیوانا اینجا نشسته است؟! کمی حرمت
بصیرت و معرفت استاد را نگه دارید و اینقدر بی پروا شوق وشادی خود را نشان ندهید!" ناگهان جمعیت
ساکت شدند و مات ومبهوت ماندند که چه کنند!؟ از سویی شیوانا را دوست داشتند و حضور
او را در مجلس خود برکت آفرین می دانستند و از سوی دیگر نمی توانستند شور و شوق خود
را در مجلس عروسی پنهان کنند! ادامه مطلب نوع مطلب : داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : به خاطر هیچ شیوانایی، شیوانا، روزی برای
شیوانا خبر آوردند که در معبدی در ده مجاور فردی ادعا می کند که استاد شیواناست و درس
معرفت را او به شیوانا آموخته است شیوانا تبسمی
کرد و گفت : " گرچه این استاد را ندیده ام اما به او سلام برسانید و بگویید خوشحالم
به همسایگی ما آمده است همچنین به استاد بگویید تعدادی از شاگردان جدیدم را برایش می
فرستم تا در محضر او کسب فیض کنند و درس معرفت را مستقیما از استاد بزرگ بگیرند .
" ادامه مطلب نوع مطلب : داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : استاد تقلبی، شیوانا، در یک غروب
زمستانی شیوانا از جاده خارج دهکده به سمت روستا روان بود. در کنار جاده مردی را دید
که زخمی روی زمین افتاده است و کنار او چند نفر درحال تماشا و نظاره ایستاده اند. شیوانا
به جمعیت نزدیک شد و پرسید:" چرا به این مرد کمک نمی کنید؟!؟" جمعیت گفتند:"
طبق دستور امپراتور هرکس یک فرد زخمی را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسی و آزار قرار
می گیرد. چرا این دردسر را به جان بخریم. بگذار یک نفر دیگر این کار را انجام دهد.
چرا ما آن یک نفر باشیم؟!" ادامه مطلب نوع مطلب : داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : شیوانا، |