تاریخ : شنبه 10 فروردین 1392 | ساعت 12 و 28 دقیقه و 03 ثانیه | دلنویس : lvl03n


موسی مندلسون پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.
زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :
– بله، شما چه عقیده ای دارید؟
– من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: «همسر تو گوژپشت خواهد بود»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن»فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.

منبع : l4u.ir



طبقه بندی: اطلاعات عمومی، متفرقه، آیا میدانید، خواندنی، داستان و شعر و عرفان، عاشقانه،
برچسب ها: داستان یک مرد زشتی که با زیباترین دختر ازدواج کرد، داستان، زیباترین دختر، زشتی، زیبا، ازدواج،

تاریخ : چهارشنبه 13 دی 1391 | ساعت 15 و 11 دقیقه و 58 ثانیه | دلنویس : lvl03n
جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد
و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.
 
او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود
اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ.
از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود.
از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود،
اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد،
که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: یك داستان خیلی قشنگ، داستان،

تاریخ : دوشنبه 23 خرداد 1390 | ساعت 13 و 42 دقیقه و 13 ثانیه | دلنویس : lvl03n

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: پل، داستان،

تاریخ : چهارشنبه 18 خرداد 1390 | ساعت 12 و 57 دقیقه و 42 ثانیه | دلنویس : lvl03n

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!

در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.




طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: داستان سنگتراش، داستان، سنگتراش،

تاریخ : پنجشنبه 25 فروردین 1390 | ساعت 10 و 21 دقیقه و 32 ثانیه | دلنویس : lvl03n
درس مردانگی در داستان کورش و پانته آ

  تابلویی که می بینید، اثر «وینسنت لوپز» نقاش اسپانیایی قرن 18 روایت کننده ی یکی از داستان های تاریخ ایران باستان است



در لغت نامه ی دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می کردند.
در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام « آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود. چون وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند و حتی هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد. اما اراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگیرد، بناچار پانته آ از کورش کمک خواست.
کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازا از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: داستان کورش و پانته آ، داستان، کورش و پانته آ، کورش، پانته آ،

تاریخ : چهارشنبه 18 اسفند 1389 | ساعت 13 و 28 دقیقه و 12 ثانیه | دلنویس : lvl03n
در ادامه  شاهد داستان کوتاهی خواهید بود که پایان داستان به دست شما  نوشته خواهد شد باهم به ادامه مطلب می رویم .....

یه زوج 60 ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه.

به نظر شماهمسر آن خانم چه آرزوئی می کند؟ نویسنده پایان داستان شما  می باشید.

برچسب ها: داستان، فرشته، سالگرد ازدواج،

تاریخ : یکشنبه 24 مرداد 1389 | ساعت 14 و 10 دقیقه و 29 ثانیه | دلنویس : S.E R



  در زمانهای گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی كرد . بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت ازكنار تخته سنگ می گذشتند . بسیاری هم غرولند می كردند كه این چه شهری است كه نظم ندارد . حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط برنمی داشت . 
  نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد
. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرارداد . ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در آن یادداشت نوشته بود :


" هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد...



طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: تخته سنگ، پادشاه، روستایی، زحمت، جاده، داستان، پند، حکایت های پند آموز، داستان های عبرت آموز، زمان گذشته، بازرگانان، ثروتمندان،

تاریخ : یکشنبه 24 مرداد 1389 | ساعت 13 و 49 دقیقه و 13 ثانیه | دلنویس : S.E R



زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد. اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: دوچرخه سواری، داستان، حکایت، حکایت پند آموز، خدای متعال، پرتگاه، رکاب، اعتماد، عشق، پذیرش، شفا، شادمانی، هدیه، بخشش،

تاریخ : یکشنبه 24 مرداد 1389 | ساعت 01 و 06 دقیقه و 54 ثانیه | دلنویس : S.E R


روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .

علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :

در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم..

جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .

و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .

سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: سقراط، حکایت، داستان، پند، حکیم، بیمار، روح، روان، غفلت، غافل،

تاریخ : پنجشنبه 2 اردیبهشت 1389 | ساعت 23 و 10 دقیقه و 10 ثانیه | دلنویس : lvl03n
  چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: خیانت، داستان، قطعهی گمشده، جست و جو، عشق،

تاریخ : شنبه 14 فروردین 1389 | ساعت 22 و 25 دقیقه و 59 ثانیه | دلنویس : lvl03n

بذارین یه داستان واستون تعریف کنم :

  روزی روزگاری یه زوج جوون با هم به خوبی وخوشی زندگی می کردن ؛ یکی از همین روزای قشنگ بود که دختر جوون مریض شد و در بستر بیماری افتاد .


ادامه مطلب

طبقه بندی: حرف دل،
برچسب ها: طعم، درد شیرین، داستان، روزی روزگاری، زوج جوون، بیماری، مهربون، علاقه، همسر، ناز، خندون، شاد، دسته گل، عشق وعلاقه، بالین، فرشته، الهه ناز، قربون، صدقه،





پیچک







شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات