|
درباره وبلاگ ![]() خندیدن نعمته وو خندوندن رحمت . ای كـــــــــــــاش همه ، خندوندن رو یاد بگیرن و بی منت به هم هدیه بدن . مدیر وبلاگ : lvl03n مطالب اخیر
موضوعات
آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها
نویسندگان برچسبها آمار وبلاگ
حرف دل یه نیم نگاه به دل کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد. زنی در حال عبور بود که کودک را دید. کودک را به داخل فروشگاه برد و برایش کفش و لباس خرید و گفت: "مواظب خودت باش." کودک رو به زن کرد و گفت: "ببخشید خانوم شما خدا هستید؟" زن گفت: "نه من یکی از بندگان خدا هستم." کودک گفت : "میدانستم با او نسبتی دارید." نوع مطلب : حرف دل، داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : کودک و خدا، خدا، کودک، مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت...
آرایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد.. مشتری پرسید: چرا؟ آرایشگر گفت : کافیست به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان این همه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت: می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند مرد آرایشگر با تعجب گفت : چرا این حرف را میزنی؟ من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم. مشتری با اعتراض گفت : پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند. آرایشگر گفت : آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند. مشتری گفت : دقیقا همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد........!!!نوع مطلب : حرف دل، داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : خدا، ![]() پدر بزرگ،
درباره
چه می نویسی : درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی. پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی !ادامه مطلب نوع مطلب : داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : مداد، صفت، هدایت، خدا، مدادتراش، رنج، انسان، پاک کن، چوب، ذغال، رد، درون،
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : (( می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را خود نگه می دارد . )) و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لب هایش دوختند , گنجشک هیچی نگفت و خدا لب به سخن گشود ادامه مطلب نوع مطلب : داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : گنجشک، خدا، حکمت، لانه، مار، فرشتگان، مصلحت، مهربانی خدا، روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه
ای داشت:
'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ ![]() ادامه مطلب نوع مطلب : داستان و شعر و عرفان، برچسب ها : روحانی، خدا، عذاب، غمگین، خداوندا، جهنم، بهشت، بخونید و لذتش رو ببرید ، نظر هم یادتون نره . ممنون
INTERVIEW WITH GOD گفتگو با خدا I DREAMED I HAD AN INTERVIEW WITH GOD . --- خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .
" SO YOU WOULD LIKE TO INTERVIEW ME ? "
---
خدا گفت : پس می خواهی با من گفتگو
کنی ؟
ادامه مطلب نوع مطلب : حرف دل، برچسب ها : خدا، گفتگو، کتاب، فوق العاده، گفتگو با خدا، |