تاریخ : شنبه 13 مهر 1392 | ساعت 17 و 04 دقیقه و 44 ثانیه | دلنویس : lvl03n

* فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛

* فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛

* فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده‌ات بهتر باشه؛

* فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه‌ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما تاریخ کشور خودت رو ندونی؛

* فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛

* فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛


ادامه مطلب

طبقه بندی: حرف دل، داستان و شعر و عرفان، خواندنی،
برچسب ها: فــقـــر چــیــســـت؟!، فــقـــر،

تاریخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | ساعت 16 و 21 دقیقه و 48 ثانیه | دلنویس : lvl03n

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند... بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند: 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست.. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است... اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.
زندگی همین است!

 

 




طبقه بندی: خواندنی، روانشناسی، داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: گاهی لیوان را زمین بگذار،

تاریخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | ساعت 09 و 19 دقیقه و 12 ثانیه | دلنویس : lvl03n

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.
روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟
پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

 




طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان، خواندنی،
برچسب ها: فرعون و شیطان، فرعون، شیطان،

تاریخ : شنبه 23 شهریور 1392 | ساعت 11 و 09 دقیقه و 32 ثانیه | دلنویس : lvl03n



پیش بابایی می روم و از او می پرسم:
“ازدواج چیست؟”
بابایی هم گوشم را محکم می پیچاند و می گوید:
“این فضولی ها به تو نیومده، هنوز دهنت بوی شیر میده، از این به بعد هم دیگه توی خیابون با دخترای همسایه ها لی لی بازی نمی کنی، ورپریده!”
متوجه حرف های بابایی و ربط آنها به سوالم نمی شوم، بابایی می پرسد:
“خب حالا واسه چی می خوای بدونی ازدواج یعنی چی؟!”
در حالی که در چشمهایم اشک جمع شده است می گویم:
“بابایی بهتر نیست اول دلیل سوالم رو بپرسید و بعد بکشید؟!”
بابایی با چشمانی غضب آلوده می گوید:

ادامه مطلب

طبقه بندی: روز نوشت، داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: موضوع انشاء : ازدواج را توصیـف کنیـد، ازدواج را توصیـف کنیـد، موضوع انشاء، انشاء، ازدواج،

تاریخ : دوشنبه 4 شهریور 1392 | ساعت 11 و 54 دقیقه و 01 ثانیه | دلنویس : lvl03n

دوس دخترش : کجایی عجیجم ؟

خیام :
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب

دوس دخترش : مشروب !؟ مگه تو نگفتی من نماز میخونم ؟ :|

خیام :
می خوردن و شاد بودن آیین من است
فارغ بودن ز کفر و دین، دین من است

دوس دخترش : با کیا هستی حالا ؟ :/

خیام :
فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
با یک دو سه دلبری حوری سرشت

دوس دخترش : آدرس بده ببینم ! بیام بزنم دهنشونو صاف کنم !

خیام :
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر

دوس دخترش : انقد مشروب بخور با دوستات تا بمیری ! :/

خیام :
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را

دوس دخترش : برووووووووو بمیرررررررررررر

خیام
چون مُرده شوم خاک مرا گم سازید
احوال مرا عبرت مردم سازید :))




طبقه بندی: اجق وجق، خواندنی، طنز و سرگرمی، داستان و شعر و عرفان، روز نوشت، عاشقانه،
برچسب ها: مکالمه خیام با دوس دخترش (طنز)، طنز، دوست دختر، خیام،

تاریخ : دوشنبه 4 شهریور 1392 | ساعت 09 و 00 دقیقه و 14 ثانیه | دلنویس : lvl03n



دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می‌گشتم

که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر.

اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت می‌دونی که بابا نون لواش دوست نداره.

گفتم صف سنگگ شلوغه. اگه نون می‌خواهید لواش می‌خرم. مامان اصرار کرد سنگک بخر، قبول نکردم. مامان عصبانی شد و گفت بس کن تنبلی نکن مامان حالا نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا، این حرف خیلی عصبانیم کرد. آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو شستم. دیروز هم کلی برای خرید بیرون از خونه علاف شده بودم. داد زدم من اصلا نونوایی نمیرم. هر کاری می‌خوای بکن!

داشتم فکر می‌کردم خواهرم بدون این که کار کنه توی خونه عزیز و محترمه اما من که این همه کمک می‌کنم باز هم باید این حرف و کنایه‌ها رو بشنوم. دیگه به هیچ قیمتی حاضر نبودم برم نونوایی.
حالا مامان مجبور میشه به جای نون برنج درسته کنه. این طوری بهترم هست. با خودم فکر کردم وقتی مامان دوباره بیاد سراغم به کلی می‌افتم رو دنده لج و اصلا قبول نمی‌کنم.


ادامه مطلب

طبقه بندی: عاشقانه، روز نوشت، داستان و شعر و عرفان، خواندنی،

تاریخ : شنبه 2 شهریور 1392 | ساعت 08 و 55 دقیقه و 20 ثانیه | دلنویس : lvl03n
** **
        * **    فرق بین جهنم و بهشت*****
* *****
*    روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست*****
* *****
*    دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو*****
* *****
*در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت،*****
* *****
*    درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش*****
* *****
*    بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز*****
* *****
*    نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده*****
* *****
*    می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که*****
* *****
ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: فرق بین جهنم و بهشت، جهنم، بهشت،

تاریخ : سه شنبه 29 مرداد 1392 | ساعت 13 و 14 دقیقه و 12 ثانیه | دلنویس : lvl03n
با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد. شوهرش می گوید: «چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.»
از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را: «تمام ۱۳۶۴ سکه بهار آزادی مهریه‌ات را باید ببخشی.»
زن با کمال میل می‌پذیرد. در دفترخانه مرد رو به زن کرده و می‌گوید: «حال که جدا شدیم ولی تنها به یک سوالم جواب بده.»
زن می‌پذیرد. مرد می‌پرسد: «چه چیز باعث شد اصرار بر جدایی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه‌ات، که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن، را بزنی‌.»
زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد: «طاقت شنیدن داری؟»
مرد با آرامی گفت: «آری.»
زن با اعتماد به نفس گفت: «دو ماه پیش با مردی آشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود. از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.»
مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست. زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت. وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد. نامه‌ای در کیفش بود. با تعجب بازش کرد. خط همسر سابقش بود. نوشته بود: «فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر.»
نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت. منتظر بود که تلفنش زنگ زد. برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود. شماره همسر جدیدش بود. تماس را پاسخ گفت: «سلام، کجایی؟ پس چرا دیر کردی؟»
پاسخ آنطرف خط، تمام عالم را بر سرش ویران کرد. صدا، صدای همسر سابقش بود که می‌گفت: «باور نکردی؟ گفتم فکر نمی‌کردم اینقدر احمق باشی‌. این روزها می‌توان با یک میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار، از شر زنان با مهریه‌های سنگینشان نجات یابند!»



طبقه بندی: روز نوشت، داستان و شعر و عرفان، روانشناسی، خواندنی، متفرقه، اطلاعات عمومی،
برچسب ها: طلاق، ازدواج،

تاریخ : پنجشنبه 6 تیر 1392 | ساعت 08 و 21 دقیقه و 30 ثانیه | دلنویس : lvl03n


 
1. راز عشق در تواضع است .
این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست.
بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است.
میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند،
تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت
آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.

2. راز عشق در احترام متقابل است.
احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند .
اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ،
با احترام به نظریاتش گوش کن .
احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد .

3. راز عشق در این است که
به یکدیگر سخت نگیرید .
عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است .

4. راز عشق در این است که
هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را
خوشحال کند ،
کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،تحسین ،
لبخندی از روی محبت .
نگذار که جویبار محبت از کمی باران ، بخشکد.


ادامه مطلب

طبقه بندی: اطلاعات عمومی، متفرقه، آیا میدانید، خواندنی، روانشناسی، داستان و شعر و عرفان، عاشقانه، حرف دل،
برچسب ها: راز عشـق در چیـست؟، راز عشـق، راز، عشـق،

تاریخ : دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 | ساعت 07 و 16 دقیقه و 47 ثانیه | دلنویس : lvl03n


بوییدن موهایت ، شمیمی از حریر رویاهای شیرین را برایم تداعی میكند .

ممنون كه هستی .



طبقه بندی: حرف دل، داستان و شعر و عرفان، نفسم، عاشقانه، روز نوشت،
برچسب ها: احساس، بوییدن، موهایت، شمیمی، حریر، رویاهای شیرین، رویا، شیرین،

تاریخ : دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 | ساعت 08 و 17 دقیقه و 57 ثانیه | دلنویس : lvl03n


آیا می دانستید که گاهی به هم می رسیم و می گوییم ۱۲۰ سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟
برای چه نمی گوییم ۱۵۰ یا ۱۰۰ سال یا …

در ایران و در زمان ماقبل هجوم اعراب به ایران سال کبیسه را به این صورت محاسبه می کردند که به جای اینکه هر ۴ سال یکروز اضافه کنند (که البته اضافه هم میکردند) هر ۱۲۰ سال یک ماه را جشن می گرفتند و کل ایران این جشن برپا بود و برای این که بعضی ها ممکن بود یکبار این جشن را ببینند و عمرشان جواب نمی داد تا این جشن ها را دوباره ببینند به همین دلیل دیدن این جشن را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد تا آنقدر زنده باشی که این جشن باشکوه را ببینی و این به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد. که وقتی به هم می رسیدند بگویند ۱۲۰ سال زنده باشی





طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان، خواندنی، آیا میدانید، اطلاعات عمومی، متفرقه،
برچسب ها: ۱۲۰ سال زنده باشی،

تاریخ : دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 | ساعت 08 و 03 دقیقه و 44 ثانیه | دلنویس : lvl03n


داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است که حتما باید دو بار خوانده شود! به شما اطمینان میدهم هیچ خواننده ای نمیتواند با یک بار خواندن آن را رها کند! این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش جولیاست که به رغم اصرار همسرش به یک مسافرت کاری میرود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور میشود نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل …

جولیای عزیزم سلام …
بهترین آرزوها را برایت دارم همسر مهربانم. همانطور که پیش بینی
می کردی سفر خوبی داشتم. در رم دوستان فراوانی یافتم که با آنها
می شد مخاطرات گوناگون مسافرت و به علاوه رنج دوری از تو
را تحمل کرد. در این بین طولانی بودن مسیر و کهنگی وسایل مسافرتی
حسابی مرا آزار داد. بعد از رسیدن به رم چند مرد جوان
خود را نزد من رساندند و ضمن گفتگو با هم آشنا شدیم. آنها
که از اوضاع مناسب مالی و جایگاه ممتاز من در ونیز مطلع بودند
محبتهای زیادی به من کردند و حتی مرا از چنگ تبهکارانی که
قصد مال و جانم را کرده بودند و نزدیک بود به قتلم برسانند
نجات دادند . هم اکنون نیز یکی از رفقای بسیار خوب و عزیزم
“روبرتو”‌ که یکی از همین مردان جوان است انگشتر مرا به امانت گرفته
و با تحمل راه به این دوری خود را به منزل ما خواهد رساند
تا با نشان دادن آن انگشتر به تو و جلب اطمینانت جعبه جواهرات
مرا از تو دریافت کند وبه من برساند. با او همکاری کن تا جعبه
مرا بگیرد. اطمینان داشته باش که او صندوق ارزشمند جواهرات را
از تو گرفته و به من خواهد داد وگرنه شیاد فرصت طلب دیگری جعبه را
خواهد دزدید و ضمن تصاحب تمام جواهرات آن، در رم مرا خواهد کشت
پس درنگ نکن . بلافاصله بعد از دیدن نامه و انگشتر من در ونیز‍
موضوع را به برادرت بگو و از او بخواه که در این مساله به تو کمک کند.
آخر تنها مارکو جای جعبه را میداند. در مورد دزد بعدی هم نگران نباش
مسلما پلیس او را دستگیر کرده و آنقدر نگه میدارد تا من بازگردم.

Pauolo

نامه را خواندید؟ اما بهتر است یک نکته بسیار مهم را بدانید : پائولو قبل از سفر به رم با جولیا یک قرار گذاشته بود که در این مدت هر نامه ای به او رسید آن را یک خط در میان بخواند. !
حالا شما هم برگردید و دوباره نامه را یک خط در میان بخوانید تا به اصل ماجرا پی ببرید





طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان، طنز و سرگرمی، خواندنی، متفرقه، اجق وجق،
برچسب ها: نامه شگفت انگیز، نامه، شگفت انگیز،

تاریخ : دوشنبه 19 فروردین 1392 | ساعت 07 و 59 دقیقه و 42 ثانیه | دلنویس : lvl03n
وقتی که قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،
وقتی نمیتوانیم‌
اشک هایمان ‌را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌
و
بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشكند ...



وقتی احساس‌ میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است
و رنج‌ها بیشتر از
صبرمان ...


وقتی امیدها ته‌ میكشد
و
انتظارها به‌ سر نمیرسد ...


وقتی طاقتمان تمام‌ میشود
و تحمل مان‌ هیچ ...

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: وقتی که قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود، غصه‌، قلب‌های كوچك‌، كوچك‌، قلب‌،

تاریخ : شنبه 10 فروردین 1392 | ساعت 12 و 28 دقیقه و 03 ثانیه | دلنویس : lvl03n


موسی مندلسون پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.
زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :
– بله، شما چه عقیده ای دارید؟
– من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: «همسر تو گوژپشت خواهد بود»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن»فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.

منبع : l4u.ir



طبقه بندی: اطلاعات عمومی، متفرقه، آیا میدانید، خواندنی، داستان و شعر و عرفان، عاشقانه،
برچسب ها: داستان یک مرد زشتی که با زیباترین دختر ازدواج کرد، داستان، زیباترین دختر، زشتی، زیبا، ازدواج،

تاریخ : یکشنبه 20 اسفند 1391 | ساعت 08 و 19 دقیقه و 09 ثانیه | دلنویس : lvl03n


مرد: عزیزم از وقتی میری ورزش هیکلت خیلی قشنگ شده!

زن: از اولشم هیکلم قشنـــــــــــــــگ بووووووود!

مرد: اون که ۱۰۰%… هیکلت همیشه قشنگ بود. اصلاً من هیکلت رو روز اول دیدم خیلی خوشم اومد!

زن: یعنی به خاطر هیکلم، فقط با من ازدواج کردی ؟ خیلی هیــــــــــــزی!

مرد: نه عزیزم، عاشق اخلاقت شدم که باهات دوست شد. هیکلت واسم مهم نبود!

زن: یعنی چی؟! پس این همه ورزش میرم، برای کی میرم برا عمم؟! هیکلم برات مهم نیست؟!!

مرد: عزیزم، موقع دوست شدن مهم نبود، الان که هست!

زن: یعنی الان میرم ورزش، برات بی اهمیت میشم؟!

مرد: فدات شم، قربونت بشم، همه چیزت، تمام وجودت، همه خصوصیاتت، برام مهمه!

زن : یعنی باید همه خصوصیات خوب رو داشته باشم که دوستم داشته باشی؟ خیلی نامردی… چیه پای کسی درمیونه؟؟!!

مرد: بابا، جان مادرت بیخیال شو، چه غلطی کردیم تعریف تو کردیماااا؟؟!!

زن: دیدی… دیدی… پس از اول درست حدس زدم که یه ریگی تو کفشته که داری ازم تعریف می کنی؟! برو از جلو چشام دور شو… یه چند ساعت نمی خوام قیافتو ببینم…




طبقه بندی: عاشقانه، داستان و شعر و عرفان، طنز و سرگرمی،
برچسب ها: وقتی شوهر از اندام زنش تعریف کند!!، شوهر، اندام، زن،

تاریخ : چهارشنبه 11 بهمن 1391 | ساعت 08 و 29 دقیقه و 51 ثانیه | دلنویس : lvl03n
پاسخی لطیف،‌به شعری لطیف!؛



کــوچـــه
اثری ماندگار از زنده یاد فریدون مشیری

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،؛
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،؛
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،؛
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.؛

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،؛
عطر صد خاطره پیچید:؛

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.؛

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.؛
من همه، محو تماشای نگاهت.؛

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ



ادامه مطلب

طبقه بندی: عاشقانه، داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: پاسخی لطیف، ‌به شعری لطیف!؛، فریدون مشیری، کوچه، هما میرافشار، پاسخی به اثر فریدون مشیری، اثر فریدون مشیری،

تاریخ : چهارشنبه 13 دی 1391 | ساعت 15 و 11 دقیقه و 58 ثانیه | دلنویس : lvl03n
جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد
و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.
 
او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود
اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ.
از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود.
از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود،
اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد،
که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: یك داستان خیلی قشنگ، داستان،

تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | ساعت 12 و 54 دقیقه و 11 ثانیه | دلنویس : lvl03n

  من عهد می بندم که کمکت کنم به زندگی عشق بورزی ، تا همیشه تو رو با محبت بغل کنم ، و بردباری ای رو داشته باشم که لازمه عشقمه .

  تا وقتی که لازمه ، حرف بزنم ، و وقتی لازم نیست . سکوتم رو نشون بدم ، تا
                                                                                                            " موافقت و مخالفت . "

  برای قلب مخملی  قرمزت  و اینکه در گرمی قلبت زندگی کنم ، و همیشه به قلبت بگم :

                                                                                                                      " خونه " .




طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان، روز نوشت، عاشقانه، حرف دل، نفسم،
برچسب ها: عهد من و تو ...، عهد، من و تو، عشق، محبت، بغل، بردباری،

تاریخ : جمعه 12 آبان 1391 | ساعت 08 و 06 دقیقه و 52 ثانیه | دلنویس : lvl03n

تنهایی را بلندترین شاخه درخت ، خوب میفهمد ،
انگار هرچه بزرگتر میشویم تنهاتریم ،

                                براستی خدا از بزرگی تنهاست ؟
                                یا از تنهایی بزرگ است ؟؟؟




طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان، روز نوشت، حرف دل،
برچسب ها: تنهاییه خدا، تنهایی، خدا، تنها، خدای تنهــــــــــــــا،

تاریخ : جمعه 31 شهریور 1391 | ساعت 10 و 26 دقیقه و 02 ثانیه | دلنویس : lvl03n
تـداوم یك زنـدگی

این یـک داستـان واقـعی است


اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت. می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم. چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم. خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

ادامه مطلب

طبقه بندی: حرف دل، عاشقانه، داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: تـداوم یك زنـدگی، داستـان واقـعی، داستـان، واقـعی،

تاریخ : پنجشنبه 23 شهریور 1391 | ساعت 15 و 16 دقیقه و 56 ثانیه | دلنویس : lvl03n

نه اندوه می ماند ، نه هیچ یک از مردم این آبادی ...
به حباب نگران لب یک رود قسم !
غصه هم خواهد رفت .
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...




طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان، حرف دل،
برچسب ها: خاطره، اندوه،

تاریخ : پنجشنبه 23 شهریور 1391 | ساعت 15 و 12 دقیقه و 51 ثانیه | دلنویس : lvl03n

دلم بچگی می خواهد !
جلوی مغازه پا بکوبم تا برایم آرامش بخرند ...



طبقه بندی: حرف دل، داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: بچگی،

تاریخ : چهارشنبه 15 شهریور 1391 | ساعت 16 و 36 دقیقه و 59 ثانیه | دلنویس : lvl03n

کلامی از شیخ بهایی:

آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا:
اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است !
اگر کم کار کند، میگویند تنبل است !
اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند !
اگر جمع گرا باشد، میگویند بخیل است !
اگر ساکت و خاموش باشد، میگویند لال است !
اگر زبان آوری کند، میگویند وراج و پر گوست !
اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند، میگویند ریا کار است !
و اگر نکند، میگویند کافر است و بی دین !
لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد
و جز از خداوند نباید از کسی ترسید.
پس آنچه باشید که دوست دارید.
شاد باشید، مهم نیست این شادی چگونه قضاوت شود.



نظر گاندی در مورد هفت چیزی که بدون هفت چیز دیگر خطرناک هستند:

ثروت بدون زحمت
دانش بدون شخصیت
علم بدون انسانیت
سیاست بدون شرافت
لذت بدون وجدان
تجارت بدون اخلاق
و عبادت بدون ایثار

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد. اعتقاد بر این است که وی این موارد را در جست و جوی خود برای یافتن ریشه های خشونت شناسایی کرد. در نظر گرفتن این موارد، بهترین راه جلوگیری از بروز خشونت در یک فرد و یا جامعه است.

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: گلـواژه،

تاریخ : جمعه 27 مرداد 1391 | ساعت 17 و 51 دقیقه و 09 ثانیه | دلنویس : lvl03n

حافظ:

تـنــم از واسـطــه دوری دلـبــربـگـداخــــت

جـانــم از آتــش مـهــر رخ جـانـانــه بسوخت



فروغ فرخزاد:

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده



سهراب سپهری:

دوست را زیر باران باید برد

عشق را زیر باران باید جست



ترانه امروزی:

دوست دختر من نازه

قلبش پر احساسه

عاشقش شدم تازه



بچه ژیگولای امروزی:

دوستت دارم کثافت!

لعنت به اون قیافت



خدا از این به بعد رو به خیر کنه



طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان، مالیخولیایی، حرف دل،
برچسب ها: کدوم دوره زیباتر شعرمی گفتند؟، شعر، حافظ، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری،

تاریخ : جمعه 27 مرداد 1391 | ساعت 11 و 17 دقیقه و 46 ثانیه | دلنویس : lvl03n
روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: ....
این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد! تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از... آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان.

مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: سنگ تراش،

تعداد کل دلنوشتهامون : 6 :: 1 2 3 4 5 6





پیچک







شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات