تاریخ : سه شنبه 5 شهریور 1392 | ساعت 09 و 08 دقیقه و 38 ثانیه | دلنویس : lvl03n




نیازهای مردان و زنان در بعضی جهات مشابهند ولی از آنجا که مردان، مریخی و زنان، ونوسی هستند در یکسری موارد نیز با یکدیگر تفاوت دارند. همه ما انسانها ذاتا دوست داریم مورد توجه و احترام قرار بگیریم. اگر ما با نیازهای دو طرف آشنا باشیم مسلما روابطمان با همسرمان رو به بهبود می رود. وقتی مردی از جانب همسرش مورد احترام قرار می گیرد، به تدریج سعی می کند تبدیل به شخص برتری شود. احترام یکی از فاکتورهایی است که اغلب مردان به آن توجه بسیاری نشان می دهند. عشق و احترام برای یک مرد تقریبا هم معنی است. بدون شک با انجام روش های زیر شگفت زده شده و شاهد نتایج باورنکردنی آن خواهید بود:

۱اجازه دهید متوجه شود چقدر وجودش برای شما اهمیت دارد.

۲. حتی اگر با شما مخالفت می کند، باز هم به صحبت های او گوش دهید.

۳. از او تقاضای کمک کنید.

۴. به او بگویید که او را دوست دارید و به وجودش افتخار می کنید.

۵. بگذارید برای خود سرگرمی داشته باشد.

ادامه مطلب

طبقه بندی: روانشناسی، علمی و دانستنی، روز نوشت، عاشقانه،
برچسب ها: شوهـر،

تاریخ : دوشنبه 4 شهریور 1392 | ساعت 11 و 54 دقیقه و 01 ثانیه | دلنویس : lvl03n

دوس دخترش : کجایی عجیجم ؟

خیام :
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب

دوس دخترش : مشروب !؟ مگه تو نگفتی من نماز میخونم ؟ :|

خیام :
می خوردن و شاد بودن آیین من است
فارغ بودن ز کفر و دین، دین من است

دوس دخترش : با کیا هستی حالا ؟ :/

خیام :
فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
با یک دو سه دلبری حوری سرشت

دوس دخترش : آدرس بده ببینم ! بیام بزنم دهنشونو صاف کنم !

خیام :
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر

دوس دخترش : انقد مشروب بخور با دوستات تا بمیری ! :/

خیام :
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را

دوس دخترش : برووووووووو بمیرررررررررررر

خیام
چون مُرده شوم خاک مرا گم سازید
احوال مرا عبرت مردم سازید :))




طبقه بندی: اجق وجق، خواندنی، طنز و سرگرمی، داستان و شعر و عرفان، روز نوشت، عاشقانه،
برچسب ها: مکالمه خیام با دوس دخترش (طنز)، طنز، دوست دختر، خیام،

تاریخ : دوشنبه 4 شهریور 1392 | ساعت 09 و 00 دقیقه و 14 ثانیه | دلنویس : lvl03n



دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می‌گشتم

که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر.

اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت می‌دونی که بابا نون لواش دوست نداره.

گفتم صف سنگگ شلوغه. اگه نون می‌خواهید لواش می‌خرم. مامان اصرار کرد سنگک بخر، قبول نکردم. مامان عصبانی شد و گفت بس کن تنبلی نکن مامان حالا نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا، این حرف خیلی عصبانیم کرد. آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو شستم. دیروز هم کلی برای خرید بیرون از خونه علاف شده بودم. داد زدم من اصلا نونوایی نمیرم. هر کاری می‌خوای بکن!

داشتم فکر می‌کردم خواهرم بدون این که کار کنه توی خونه عزیز و محترمه اما من که این همه کمک می‌کنم باز هم باید این حرف و کنایه‌ها رو بشنوم. دیگه به هیچ قیمتی حاضر نبودم برم نونوایی.
حالا مامان مجبور میشه به جای نون برنج درسته کنه. این طوری بهترم هست. با خودم فکر کردم وقتی مامان دوباره بیاد سراغم به کلی می‌افتم رو دنده لج و اصلا قبول نمی‌کنم.


ادامه مطلب

طبقه بندی: عاشقانه، روز نوشت، داستان و شعر و عرفان، خواندنی،

تاریخ : پنجشنبه 6 تیر 1392 | ساعت 08 و 21 دقیقه و 30 ثانیه | دلنویس : lvl03n


 
1. راز عشق در تواضع است .
این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست.
بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است.
میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند،
تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت
آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.

2. راز عشق در احترام متقابل است.
احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند .
اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ،
با احترام به نظریاتش گوش کن .
احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد .

3. راز عشق در این است که
به یکدیگر سخت نگیرید .
عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است .

4. راز عشق در این است که
هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را
خوشحال کند ،
کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،تحسین ،
لبخندی از روی محبت .
نگذار که جویبار محبت از کمی باران ، بخشکد.


ادامه مطلب

طبقه بندی: اطلاعات عمومی، متفرقه، آیا میدانید، خواندنی، روانشناسی، داستان و شعر و عرفان، عاشقانه، حرف دل،
برچسب ها: راز عشـق در چیـست؟، راز عشـق، راز، عشـق،

تاریخ : شنبه 14 اردیبهشت 1392 | ساعت 07 و 25 دقیقه و 13 ثانیه | دلنویس : lvl03n

در ره منزل لیلی، که خطر هاست در آن

شرط اول قدم آنست که مجنون باشی

...





طبقه بندی: عاشقانه، طنز و سرگرمی، متفرقه، خواندنی، اجق وجق، عكسای خوكشل،
برچسب ها: در ره منزل لیلی، که خطر هاست در آن شرط اول قدم آنست که مجنون باشی، لیلی، مجنون، لیلی و مجنون،

تاریخ : دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 | ساعت 07 و 16 دقیقه و 47 ثانیه | دلنویس : lvl03n


بوییدن موهایت ، شمیمی از حریر رویاهای شیرین را برایم تداعی میكند .

ممنون كه هستی .



طبقه بندی: حرف دل، داستان و شعر و عرفان، نفسم، عاشقانه، روز نوشت،
برچسب ها: احساس، بوییدن، موهایت، شمیمی، حریر، رویاهای شیرین، رویا، شیرین،

تاریخ : شنبه 10 فروردین 1392 | ساعت 12 و 28 دقیقه و 03 ثانیه | دلنویس : lvl03n


موسی مندلسون پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.
زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :
– بله، شما چه عقیده ای دارید؟
– من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: «همسر تو گوژپشت خواهد بود»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن»فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.

منبع : l4u.ir



طبقه بندی: اطلاعات عمومی، متفرقه، آیا میدانید، خواندنی، داستان و شعر و عرفان، عاشقانه،
برچسب ها: داستان یک مرد زشتی که با زیباترین دختر ازدواج کرد، داستان، زیباترین دختر، زشتی، زیبا، ازدواج،

تاریخ : یکشنبه 20 اسفند 1391 | ساعت 08 و 19 دقیقه و 09 ثانیه | دلنویس : lvl03n


مرد: عزیزم از وقتی میری ورزش هیکلت خیلی قشنگ شده!

زن: از اولشم هیکلم قشنـــــــــــــــگ بووووووود!

مرد: اون که ۱۰۰%… هیکلت همیشه قشنگ بود. اصلاً من هیکلت رو روز اول دیدم خیلی خوشم اومد!

زن: یعنی به خاطر هیکلم، فقط با من ازدواج کردی ؟ خیلی هیــــــــــــزی!

مرد: نه عزیزم، عاشق اخلاقت شدم که باهات دوست شد. هیکلت واسم مهم نبود!

زن: یعنی چی؟! پس این همه ورزش میرم، برای کی میرم برا عمم؟! هیکلم برات مهم نیست؟!!

مرد: عزیزم، موقع دوست شدن مهم نبود، الان که هست!

زن: یعنی الان میرم ورزش، برات بی اهمیت میشم؟!

مرد: فدات شم، قربونت بشم، همه چیزت، تمام وجودت، همه خصوصیاتت، برام مهمه!

زن : یعنی باید همه خصوصیات خوب رو داشته باشم که دوستم داشته باشی؟ خیلی نامردی… چیه پای کسی درمیونه؟؟!!

مرد: بابا، جان مادرت بیخیال شو، چه غلطی کردیم تعریف تو کردیماااا؟؟!!

زن: دیدی… دیدی… پس از اول درست حدس زدم که یه ریگی تو کفشته که داری ازم تعریف می کنی؟! برو از جلو چشام دور شو… یه چند ساعت نمی خوام قیافتو ببینم…




طبقه بندی: عاشقانه، داستان و شعر و عرفان، طنز و سرگرمی،
برچسب ها: وقتی شوهر از اندام زنش تعریف کند!!، شوهر، اندام، زن،

تاریخ : چهارشنبه 11 بهمن 1391 | ساعت 08 و 29 دقیقه و 51 ثانیه | دلنویس : lvl03n
پاسخی لطیف،‌به شعری لطیف!؛



کــوچـــه
اثری ماندگار از زنده یاد فریدون مشیری

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،؛
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،؛
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،؛
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.؛

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،؛
عطر صد خاطره پیچید:؛

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.؛

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.؛
من همه، محو تماشای نگاهت.؛

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ



ادامه مطلب

طبقه بندی: عاشقانه، داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: پاسخی لطیف، ‌به شعری لطیف!؛، فریدون مشیری، کوچه، هما میرافشار، پاسخی به اثر فریدون مشیری، اثر فریدون مشیری،

تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | ساعت 12 و 54 دقیقه و 11 ثانیه | دلنویس : lvl03n

  من عهد می بندم که کمکت کنم به زندگی عشق بورزی ، تا همیشه تو رو با محبت بغل کنم ، و بردباری ای رو داشته باشم که لازمه عشقمه .

  تا وقتی که لازمه ، حرف بزنم ، و وقتی لازم نیست . سکوتم رو نشون بدم ، تا
                                                                                                            " موافقت و مخالفت . "

  برای قلب مخملی  قرمزت  و اینکه در گرمی قلبت زندگی کنم ، و همیشه به قلبت بگم :

                                                                                                                      " خونه " .




طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان، روز نوشت، عاشقانه، حرف دل، نفسم،
برچسب ها: عهد من و تو ...، عهد، من و تو، عشق، محبت، بغل، بردباری،

تاریخ : جمعه 31 شهریور 1391 | ساعت 10 و 26 دقیقه و 02 ثانیه | دلنویس : lvl03n
تـداوم یك زنـدگی

این یـک داستـان واقـعی است


اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت. می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم. چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم. خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

ادامه مطلب

طبقه بندی: حرف دل، عاشقانه، داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: تـداوم یك زنـدگی، داستـان واقـعی، داستـان، واقـعی،

تاریخ : پنجشنبه 9 شهریور 1391 | ساعت 10 و 35 دقیقه و 40 ثانیه | دلنویس : lvl03n



1. روز خوبی داشتی؟

هـنـگامیـكه از همسر خود در مورد چگونگی گذراندن روزش پرسش میكنید، برداشت او این خواهد بود كه شما انسان با فكری هستید و مشتاقید بدانید وی ساعات كاری خود را چگونه سپری كرده است. اما یـك هشـدار: ایـن سـؤال بـه هـمـسـر شـمـا مجوز آن را خواهد داد كه چند ساعتی در مورد كوچكترین اتفاقاتی كه برایش افتاده صحبت نمایـد. پس برای مدت زمانی طولانی آماده نشستن و شنیدن داستانهای او شوید.

نکته : زنها به آنچه كه در فكر شما میگذرد، توجه زیادی دارند. پرسش در مورد چگونگی روز او نشان می دهد كـه شمـا پذیرا، مشتـاق و علاقمند به گوش دادن حرفهای همسرتان هستید. با این عمل به او فرصتی می دهیـد تا خودش را خـالی نـموده و شما را به عنوان همراز و محرم اسرار خود در نظر بگیرد. اگر چه ممكن است بیش از زمانی كه انتظار دارید مجبور به شنیدن صحبتهایش شوید، اما وقتی تمام شد، او شروع به صحبت در مورد شما خواهد كرد.

2. نمی تونم بگم چقدر دلربا و زیبا هستی

همانطور كه مشخص است، این بـه او مـی رسـاند كه وی برای شما جذاب بوده و فرد دیـگری بـه چشمتان نمی آید. از طرف دیگر باعث افزایش اعتماد بنفس در او خواهد شد.

نکته : این جمله بخصوص در روابط زناشویی بلند مدت مؤثر واقع می شود چرا كه شما به همسر خود اطمینان میدهـید هنوز به او علاقه دارید. در عوض همسرتان نیز سعی خواهد كرد این زیبایی و دلربایی را با شما تقسیم نماید.

3. در مورد ‌[هر چیزی] چه احساسی داری؟


ادامه مطلب

طبقه بندی: عاشقانه، علمی و دانستنی، روانشناسی،
برچسب ها: جملاتی که خانم ها دوست دارند آنها را بشنوند،

تاریخ : یکشنبه 5 شهریور 1391 | ساعت 11 و 22 دقیقه و 32 ثانیه | دلنویس : lvl03n

ممنون ، به خاطر تموم مهربونیات .

ممنون ، به خاطر قلب گرمت كه منو توی دنیای سرد ، گرم نگه میداره .

ممنون ، به خاطر تموم زحمتهایی كه برای زندگیمون میكشی كه آینده رو با دستای خودمون بسازیم .

ممنون ، وجود پر ازمهرت .

ممنون ،برای سعی در رسیدن به درك مشتركی از زندگی .

ممنون ، تلاش برای زندگی مشترك .

ممنون ، به خاطر عشقت .

ممنون و ممنون و ممنون ،

 سالگرد جشنمون مبارك




طبقه بندی: روز نوشت، عاشقانه، حرف دل، نفسم،
برچسب ها: همسرم مهربونم،

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1391 | ساعت 16 و 31 دقیقه و 27 ثانیه | دلنویس : lvl03n

----------------------------------
قربان وجودت
 ، که وجودم ،


ادامه مطلب

طبقه بندی: روز نوشت، عاشقانه، حرف دل، نفسم،
برچسب ها: قربان وجودت، که وجودم، ز وجودت گشت موجود،

تاریخ : جمعه 20 مرداد 1391 | ساعت 23 و 25 دقیقه و 27 ثانیه | دلنویس : lvl03n
نامه عاشقانه خیلی جالب حتما باید تا آخر بخونی تا متوجه بشی:
 
نامه یک پسر عاشق به دوست دخترش لطفا تا آخرشو بخونید تا متوجه عشق پسر به دوست دخترش بشید
 
1.محبت شدیدی که صادقانه به تو ابراز میکردم
2.دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو
3.روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم
4.به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و
5.این احساس در قلب من قوت میگیرد که بالاخره روزی باید
6.از هم جدا شویم و دیگر من به هیچ وجه مایل نیستم که
 

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان، عاشقانه، حرف دل،
برچسب ها: عاشقانه ترین نامه پسر به دختر، عاشقانه، عاشقانه ترین، عاشقانه ترین نامه، نامه پسر به دختر،

تاریخ : جمعه 20 مرداد 1391 | ساعت 22 و 44 دقیقه و 47 ثانیه | دلنویس : lvl03n
تنر نام یک ماده سگ نابینا و پیر است که صاحب خود را چندی پیش از دست داد، تقریبا زندگی خود را تمام شده می دید که از روی خوش شانسی با سگی نر به نام بلر که هم نژاد خودش بود مواجه شد. آنها در حال حاضر یک جفت بسیار خوب و سازگاری با هم هستند و بلر دائما مراقب همسر نابینای خود است و همواره بند قلاده تنر (ماده سگ نابینا) را در دهان دارد و لحظه ای از او دور نمی شود تا تنر گم نشود!







طبقه بندی: عاشقانه، مالیخولیایی،
برچسب ها: عشق،

تاریخ : دوشنبه 8 خرداد 1391 | ساعت 09 و 57 دقیقه و 03 ثانیه | دلنویس : lvl03n
Che häli mide ke
vaghti 2 mä$inio däri miri samte däne$gäho
bä hezär badbakhti zur bezanio väse e$ghet type koni
:


" Ä$$EGHETAAAAAM ADIDAAAM "

:-) :-* :->



طبقه بندی: عاشقانه، روانشناسی،

تاریخ : چهارشنبه 2 فروردین 1391 | ساعت 16 و 00 دقیقه و 01 ثانیه | دلنویس : lvl03n
تاریخ : پنجشنبه 25 اسفند 1390 | ساعت 21 و 27 دقیقه و 24 ثانیه | دلنویس : S.E R
تاریخ : سه شنبه 8 آذر 1390 | ساعت 07 و 03 دقیقه و 23 ثانیه | دلنویس : lvl03n
  • امیری به شاهزاده گفت: من عاشق توام، شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است، امیر برگشت و دید هیچکس نیست، شاهزاده گفت: عاشق نیستی! عاشق به غیر نظر نمیکند



طبقه بندی: عاشقانه، داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: عاشق،

تاریخ : جمعه 4 آذر 1390 | ساعت 23 و 10 دقیقه و 22 ثانیه | دلنویس : lvl03n
هی کلنجار و هی کلنجار که یه جمله واسه توصیف احساسم برای تو ؛ اونم فقط با به رقص در آوردن کلمات ...
بضی وقتها کلمات قدرت بیان اوج احساس رو ندارن .
هی نوشتن و هی نوشتن و هی پاک کردن ...
ولی دلم طاقت نیاورد که حداقل با یه دست نوشته کوچیک بهت نگم که :

"   خیلی دوستت دارمو   "
با وجود این جمله قوی حتی نمی تونم بیانگر احساسم نسبت بهت رو داشته باشم ؛
چی بهت بگم گلکم ؟
چی بهت بگم ؟
بیا تو بغلم که اوج احساسمو با نگاه ، تو آغوشت ولو کنم و عاشقونه بهت گل عشقمو هدیه بدم ...


                                                                                                 
             "   د   و   س   ت   ت    د   ا   ر   م   " .



طبقه بندی: عاشقانه، حرف دل، نفسم،
برچسب ها: معنای نگاهم ...،

تاریخ : دوشنبه 16 آبان 1390 | ساعت 08 و 33 دقیقه و 40 ثانیه | دلنویس : lvl03n
تاریخ : دوشنبه 16 آبان 1390 | ساعت 07 و 09 دقیقه و 03 ثانیه | دلنویس : lvl03n
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد.
اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.
هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید
فقط بخاطر صحبت کردن با اون…
بعد از یک ماه پسرک مرد…
وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت
مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد…
دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده…
دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد…
میدونی چرا گریه میکرد؟

چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد



طبقه بندی: عاشقانه، داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: دختر سی دی فروش،

تاریخ : دوشنبه 16 آبان 1390 | ساعت 05 و 23 دقیقه و 49 ثانیه | دلنویس : lvl03n
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند / قاب عکس توست اما شیشه ی عمرمن است
بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند / تارموی توست اما ریشه ی عمر من است . . .
***
امیدوارم تو خونه پماد سوختگی داشته باشی چون برات یه بوس داغ فرستادم !
***
ببخشید ، میشه یه بوس بندازی !؟
” کانون بوس ندیده ها ! “
***
1 بوس
۲بوس
۳بوس
۴بوس
۵بوس
….
بسه دیگه بوسم نکن مرسی !!!
***

ادامه مطلب

طبقه بندی: عاشقانه،
برچسب ها: بوسه،

تاریخ : شنبه 30 مهر 1390 | ساعت 23 و 58 دقیقه و 28 ثانیه | دلنویس : lvl03n
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن
منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم



طبقه بندی: عاشقانه، حرف دل، داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: آغوش، شادمهر، عقیلی، شادمهر عقیلی،

تعداد کل دلنوشتهامون : 3 :: 1 2 3





پیچک







شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات