تاریخ : شنبه 21 اردیبهشت 1392 | ساعت 20 و 58 دقیقه و 25 ثانیه | دلنویس : S.E R
این روز ها بهونه گیر شدی ، وقتی می بینی تو فیس بوکم پست می زارم باناراحتی می خونی و لایک نمی کنی ...
دلت هوای وبلاگمون رو کرده ، وبلاگ من و تو ..
که شادی ها و غم هامونو با هم نوشتیم ..
وقتی می گی دلم برای دست نوشته هات تنگ شده ، از چشاتمی خونم که واقعا دلتنگی ...
چه قد دوست دارم که دست هام روی کیبرد برای خودش و به عشق تو می رقصه ..
ذهن خالی من به بودن تو معنی می گیره و می نویسه ..
دوست دارم عزیزم .


تاریخ : جمعه 17 آذر 1391 | ساعت 12 و 34 دقیقه و 32 ثانیه | دلنویس : S.E R


خدایا تو که آخر گره رو وا می کنی
پس چرا امروز و فردا می کنی ؟؟؟؟


تاریخ : چهارشنبه 15 آذر 1391 | ساعت 22 و 21 دقیقه و 42 ثانیه | دلنویس : S.E R




این بچه ها چه دنیای عجیبی دارن ..
میگن این بچه چی می فهمه ..
ولی چه واضح این بچه ها به ما می فهمونن گشنشونه ، خوابشون می آد ، جاشون کثیفه ، دعواشون می کنی بغض می کنن ، وقتی نازشون میدی می خندن ، پشت کسی که دوسشون دارن گریه می کنن ، وقتی چیز جدیدی می بینند چشم می چرخونن ، وقتی لالایی می خونیم ساکت می شنن و گوش می دن و به اون لالایی انس می گیرن ، عادت های خودشون رو دارن ، با اسباب بازی های مورد  علاقشون فقط بازی می کنن ...
آیا واقعاً این همون بچه هایی هستند که ما می گوییم نمی فهمن ؟
آیا واقعاً ما از تربیت درست یک بچه چی می دونیم ؟
آیا ما می فهمیم ؟؟


تاریخ : دوشنبه 9 مرداد 1391 | ساعت 21 و 05 دقیقه و 58 ثانیه | دلنویس : S.E R
می دونم داری روز های سختی رو می گذرونی ، پر از کار و استرس و تشویش
ولی مطمئن باش عزیزم خدا روزی زندگی قشنگمون رو می رسونه و خیلی دوستمون داره ...
بابت تمام زحمت هایی که برای زندگیمون می کشی ممنونم ...
جایزت یه خونه پر از آرامش و عشق و گرماست ...

تاریخ : شنبه 27 خرداد 1391 | ساعت 20 و 30 دقیقه و 04 ثانیه | دلنویس : S.E R
امروز خیلی دلم برات تنگ شده دارم روز های سختی رو پشت سر می زارم پر از استرس فکر و خیال و اعصاب خوردی
اما فقط وجود توئه که آرومم می کنه قلبمو گرم نگه می داره ، دست هامو روی کیبرد به حرکت در میاره ...
امشب دلم خیلی گرفته خیلی ...




تاریخ : پنجشنبه 25 اسفند 1390 | ساعت 21 و 27 دقیقه و 24 ثانیه | دلنویس : S.E R
تاریخ : سه شنبه 23 اسفند 1390 | ساعت 17 و 38 دقیقه و 23 ثانیه | دلنویس : S.E R
تا کمتر از دو هفته دیگه قند بالاسرمون میسابن و همه منتظرن تا من بگم بلـــــه
نمیدونم اون لحظه چی تو سرش می گذره و داره به چی فک میکنه ؟
ولی من دارم از الان به لحظه ای فک می کنم که عاقد نگاهشو به من دوخته اون موقع تو دلم چی بگم ؟
دعا برای یک عمر عاشق موندن ؟ سلامت موندن ؟ بچه های نیکو داشتن و ...
دارم از الان همرو تمرین می کنم که کسی رو از قلم جا نندازم و برای همه سر سفره پاکم که با دست های خودمون درستش کردیم دعا کنم ..
امشب برای همه سلامتی و یک عمر شادی آرزومندم ...
سبزی پلو با ماهی و ترشه تره با دست پخت مامان ...


طبقه بندی: روز نوشت، نفسم،
برچسب ها: چهارشنبه سوری،

تاریخ : دوشنبه 9 آبان 1390 | ساعت 16 و 09 دقیقه و 48 ثانیه | دلنویس : S.E R

جمعه هارو همیشه دوست دارم یه روز تعطیل کنار خانواده

دوس ارین جمعه ها چیکار کنین ؟

از خودم می گم :

دوست دارم جمعه ها تا لنگ ظهر بخوابم بعد  یه نهار خوشمزه باب شوهرم درست کنم که اونم مطمئناً قرمه سبزیه ( فکر نکنین باب دل خودمه ها ) البته از شب قبل بارش گذاشته بودم .

وقتی که نهارمونو خودیم همسرم تو جمع کردن سفره کمک کنه و تا زمانی که سفره رو جمع می کنه منم ظرف هارو بشورم ...
ادامه مطلب

طبقه بندی: حرف دل، نفسم، روز نوشت،

تاریخ : جمعه 6 آبان 1390 | ساعت 12 و 40 دقیقه و 36 ثانیه | دلنویس : S.E R

بعضی وقت ها آدم ها راهشون رو گم می کنن ، فکر و خیالشون زیاد میشه ، نمی دونن از کدوم راه برن
و هر روز راهشون رو عوض می کنن و وقتی قدم برمیدارن یه لحظه فکر می کنند که کارشون درسته یا نه ؟

و وقتی اون قدر فکر میکنند که دیگه مغزشون جای هیچی رو نداره میشینن و روز هارو تماشا می کنن که یکی پس از دیگری تموم میشه بدون اینکه متوجه بشن امروز چندمه و یا چند شنبه است ؟


ادامه مطلب

طبقه بندی: حرف دل، روز نوشت،
برچسب ها: آدم،

تاریخ : جمعه 6 آبان 1390 | ساعت 12 و 39 دقیقه و 23 ثانیه | دلنویس : S.E R

امروز هوا بارونیه دارم از مغازه به بیرون نگاه میکنم به خیابون های خیس ، ماشین های خیس ، آدم های خیس و چتر های خیس ...

دلم گرم ، دلم عاشق ، دلم پر از خاطره ...

محسن تو راه برگشت از رشت بودو منم داشتم به روزهامون فکر می کردم ...

اس ام اس داد پسر دختری کنارم نشستن یاد روزهای خودمون افتادم...

وقتی اینو گفت لبخند زدمو رفتم تو حال وهوای خودم که با  صدای آقای گرجی به خودم اومدم : به چی می خندی خانم ... ؟

گفتم چیزی نیست ...

انگار همین دیروز بود تا هوس قدم زدن می کردیم می رفتیم رشت ...

موقع برگشت ،هوا رو به تاریکی می رفت و  نم نم بارون شروع می کرد ..

هوا سردو شیشه های ماشین بالا عرق کرده ، بعضی از راننده ها به مسافراشون حال می دادنو یه موزیک آروم میزاشتن و بعضی هام با رادیو حالمونو می گرفتن و منم سرمو میزاشتم رو شونه های محسن آروم چشامو
می بستم حتی بعضی از وقت ها بدون اینکه چیزی به هم بگیم فقط با لمس دست هامون مسافت رو طی می کردیم ..

حتی یه روز بعد از بام خیلی دوست داشتم قدم بزنم ولی هیچی نگفتم و مثل همیشه از چشام خوندو به اولین ماشینی که موند گفت : رشت

هنگ کردم گفتم : کجا ؟

گفت : تو الان به شونه های من نیاز داری

همیشه خیلی خوب درکم می کنه و قشنگیش اینه که عمل می کنه ...

حالا دو سال از اون روز هامون می گذره ما نامزد کردیمو با هم تا هر ساعتی هر خیابونی رو که بخوایم قدم میزنیم ، خیس میشیم ، می خندیم و سر به سر هم میزاریمو باز هم به هم میگیم :

دوستت دارم

و همین  روز های ساده و پر از عشقه که قرار بشه یک عمر زندگی مشترک

 




طبقه بندی: حرف دل، نفسم، روز نوشت،
برچسب ها: هوای بارونی، بارونی، بارون،

تاریخ : جمعه 6 آبان 1390 | ساعت 12 و 37 دقیقه و 43 ثانیه | دلنویس : S.E R

امسال دومین سال تولد عشقمه که در کنارمه

پارسال براش یه تولد کوچیک ولی دوست داشتنی گرفتم که یادگار اون روز عکس و یه لبخند شیرینه که هر وقت می بینه یادش می افته

اما امسال مثل پارسال نبود محسن مثل همیشه برای تولد من سنگ تموم می زاره و اصلا به حرف گوش نمی ده و کار خودشو می کنه

ولی امسال نذاشت براش کاری کنم موقع امتحان ها بود و دو تا امتحان تو یک روز داشت


ادامه مطلب

طبقه بندی: نفسم، روز نوشت،
برچسب ها: تولد،

تاریخ : جمعه 6 آبان 1390 | ساعت 12 و 36 دقیقه و 10 ثانیه | دلنویس : S.E R

دلم واسه دست نوشته هات تنگ شده ،تویی نای نوشتنم ...

حالا خودم اعتراف میکنم زمانی که می نوسم از ته قلبم خوشحالم ، احساس می کنم باید بنویسم و از روز های خالی سر رسیدم باید خجالت بکشم ...

تنها کار دنیاست که از بچگی بهش علاقه داشتم ، اوایل برای معلم انشام ،که همیشه دوست داشت ببینه که این هفته چی دارم واسه گفتن می نوشتم  ...

یاددمه یه بار سر موضوع علم بهتر از یا ثروت وقتی دیدم همه گفتن علم از جام پاشدم و گفتم من می خواهم انشامو بخونم و گفتم : ثروت و کلی حرف زدم وقتی معلممم برایم دست زد احساس غرور کردم تو دلم گفتم الهه تو برای این کار اومدی ..


ادامه مطلب

طبقه بندی: حرف دل، نفسم، روز نوشت،

تاریخ : پنجشنبه 14 مهر 1390 | ساعت 16 و 35 دقیقه و 10 ثانیه | دلنویس : S.E R





دست های الهه خیلی وقته روی این کیبرد خاک گرفته نچرخیده ..
خیلی وقته درد دل نکرده و همه رو تو خودش ریخته ...
شادی هاشو  و غم هاشو  دل مشغولی هاشو ...
الهه است دیگه ...






تاریخ : شنبه 22 مرداد 1390 | ساعت 20 و 55 دقیقه و 08 ثانیه | دلنویس : S.E R
وقتی برای خواهرم خواستگار اومد هل کرده بود دست و پاهاش می لرزید ، غذا نمی خورد ،  نرفت جلو گل از داماد نگرفت چایی رو من دادم و کلی چیز های دیه که من کلی سوژش کردم و بهش خندیدم .
دیشب برای من هم خواستگار اومد عشقم با یه دست گل زیبا وارد شد از هل پاهام خشک شده بودو نتونستم از جام تکون بخورم گل داد دست خواهرم .
می دونی من اعضای خونوادشو همرو تو عکس دیده بودم ولی تصورش تو پخش زنده واسم خیلی سخت بود هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر سخت باشه حتی نمی تونستم سرمو بالا بیارمو صورت هاشونو ببینم .
هم خوشحال بودم هم پر از استرس تو دلم داشتم آقا نجفی رو صدا می کردم که این جریانم ختم به خیر بشه .
ولی ....
از خدا می خوام این توان و قدرت رو به من و عشقم بده که همیشه مایه خوشبختی هم بشیم و سرمون رو جلوی همه بالا بگیریم .
فقط عزیزم اینو بدون که هممون دوست داریم .
و من تا آخر عمرم کنارتمو  تنها عشقم توئی .


برچسب ها: خواستگاری، خواستگار،

تاریخ : یکشنبه 25 اردیبهشت 1390 | ساعت 23 و 25 دقیقه و 34 ثانیه | دلنویس : S.E R


امشب تولدمه

یه عدد به تعداد شمع هام اضافه شد از امسال مثل بقیه خانم ها باید علامت سوال جای عدد بزارم

نمی دونم چه حکمتیه که آدم شب تولدش دلش می گیره

بغض می کنه به هر چیزی ناراحت می شه

و چه قدر چشم براه اس ام اس هایی می مونه که دلش می خواد از طرف دوست هاش ببینه

فردا عشقم داره واسم تولد می گیره

منتظر فردام تا سه تا از آرزوهامو بگمو شمع هامو فوت کنم...

1.

2.

3.

فوت




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: جشن تولد، تولد،

تاریخ : دوشنبه 19 اردیبهشت 1390 | ساعت 00 و 03 دقیقه و 24 ثانیه | دلنویس : S.E R



از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می گذشت.

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟

او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.

و شش جفت دست داشته باشد.

فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و شعر و عرفان،
برچسب ها: مادر، مهر، علاقه، داستان زیبا، مهر مادری، خلقت زن، این متن رو از دست ندهید،

تاریخ : چهارشنبه 31 فروردین 1390 | ساعت 20 و 45 دقیقه و 28 ثانیه | دلنویس : S.E R
تاریخ : چهارشنبه 31 فروردین 1390 | ساعت 16 و 12 دقیقه و 23 ثانیه | دلنویس : S.E R
تاریخ : چهارشنبه 31 فروردین 1390 | ساعت 13 و 30 دقیقه و 54 ثانیه | دلنویس : S.E R


خیلی باحاله نه ؟



ادامه مطلب

طبقه بندی: روز نوشت،

تاریخ : یکشنبه 28 فروردین 1390 | ساعت 00 و 55 دقیقه و 15 ثانیه | دلنویس : S.E R

استادم گفته خلاصه بنویس ، موضوع آزاده ..

چند لحظه ای چشم هامو بستم و خاطراتم را مرور کردم ، رسیدم به خاطره ای که خیلی دوستش دارم، خاطره ای که مدیون یه قلب پاک و دریایی ام ..



ادامه مطلب

طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: سرای پردیسان رشت، دست های بسته، آسایشگاه، موزیک بچه ها، شکر خدا،

تاریخ : یکشنبه 28 فروردین 1390 | ساعت 00 و 48 دقیقه و 42 ثانیه | دلنویس : S.E R


   نمی دونم از كجا باید شروع كنم ؟ اصلاً چه جوری باید شروع كنم ؟ چرا بعد از این همه مدت ، هوس نوشتن به سرم زده ؟

   به قول استاد گفتنی : ویــــــــار قلم در دست گرفتن رو كردم .

   شاید این فكر خسته ام ، آبستن افكاریه كه كنج صندوقچه قلبم ، دو زانو بقل كرده وو بغض كرده محبوس شده .


   شاید هم زمانش رسیده كه ، الفبای چپندر قیچیم رو ، حجی كنم و به رشته تحریر در بیارم .

بنویسم ...



ادامه مطلب

طبقه بندی: روز نوشت،

تاریخ : یکشنبه 28 فروردین 1390 | ساعت 00 و 35 دقیقه و 30 ثانیه | دلنویس : S.E R



چند وقتیه دستام روی کیبرد و کاغذ نچرخیده ، ننوشته ، نگفته ...
سرانگشتام تنبل شدن یا شایدم مغرور ..
امشب از دریچه دیگر خواندم از دل نوشته هام و خلق سرانگشتام ..
مست مست شدم وقتی فیلم زندگی گفت : اکشن


ادامه مطلب

طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: مرور، دست نوشته، روز نوشت، سرانگشتان،

تاریخ : جمعه 26 فروردین 1390 | ساعت 22 و 22 دقیقه و 53 ثانیه | دلنویس : S.E R

بابا خانه دار



آخرشی



یعنی چی اون وقت ؟
جواهـــــــــــــــران ؟


ادامه مطلب

طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: شاهکار ایرانی ها، بدون شرح، سوتی، سوژه، عکس های ناب،

تاریخ : پنجشنبه 25 فروردین 1390 | ساعت 21 و 02 دقیقه و 43 ثانیه | دلنویس : S.E R


عکاس شدم عکس میگیرم
آخه میدونید عشقم واسم دوربین خریده

نکه فکر کنید من واسه اونو میگیرما نـــــــــــــــــــــــــــــــــه
حالا هم از رز های خوشکلی که واسم گرفته بود عکس گرفتم
تا بدونه که بلدم فقط قوربون دستت اون دوربینو وردار بیار




ادامه مطلب

طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: عکاسی، عکاس باشی، دوربین، رز،

تاریخ : پنجشنبه 25 فروردین 1390 | ساعت 19 و 06 دقیقه و 41 ثانیه | دلنویس : S.E R






ادامه مطلب

طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: مادر، مامان، بهار، حیاط، زندگی،

تعداد کل دلنوشتهامون : 3 :: 1 2 3





پیچک







شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic