تاریخ : جمعه 6 آبان 1390 | ساعت 13 و 40 دقیقه و 36 ثانیه | دلنویس : S.E R

بعضی وقت ها آدم ها راهشون رو گم می کنن ، فکر و خیالشون زیاد میشه ، نمی دونن از کدوم راه برن
و هر روز راهشون رو عوض می کنن و وقتی قدم برمیدارن یه لحظه فکر می کنند که کارشون درسته یا نه ؟

و وقتی اون قدر فکر میکنند که دیگه مغزشون جای هیچی رو نداره میشینن و روز هارو تماشا می کنن که یکی پس از دیگری تموم میشه بدون اینکه متوجه بشن امروز چندمه و یا چند شنبه است ؟

حتی اگر این زمان یک هفته ، یک ماه و یا یک سال باشه ولی این بلاتکلیفی مثل خوره ای می مونه که انگار یک عمره داره روحت رو می خوره ...

می دونی نه اینکه آدم ندونه باید چیکار کنه از اینکه نمی تونه فکر هاشو عملی کنه و از اینکه هر شب با اون فکر های تکراری ، فکر کنه ،خسته میشه ...

مثل من ...

اون قدر فکر و پروژه و ایده دارم که بعضی وقت های میگم کاش هیچ کدومشون تو ذهنم نبود ...

اما چه میشه کرد وقتی نمی تونیم در جواب می گیم :

باید هنر زندگی کردن رو یاد بگیریم و اون هنر اینه که با چیز هایی که داریم بتونیم بسازیم و خوشحال زندگی کنیم  ...

یا شایدم واقعاً همینه ...

الان منم به اینکه با اون چیز هایی که دارم چطور از نو بسازم فکر می کنم ...

از اول ...

با داشته های خودم و اینکه چجوری اون هارو بارور کنم و وزن اندیشه و فکرم رو پرورش بدم و مهم تر از همه چجوری یاد بدم به کسی که در آینده منو صدا میزنه

.

.

.

مـــــــادر


طبقه بندی: حرف دل، روز نوشت،
برچسب ها: آدم،





پیچک







شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic