تاریخ : جمعه 6 آبان 1390 | ساعت 13 و 39 دقیقه و 23 ثانیه | دلنویس : S.E R

امروز هوا بارونیه دارم از مغازه به بیرون نگاه میکنم به خیابون های خیس ، ماشین های خیس ، آدم های خیس و چتر های خیس ...

دلم گرم ، دلم عاشق ، دلم پر از خاطره ...

محسن تو راه برگشت از رشت بودو منم داشتم به روزهامون فکر می کردم ...

اس ام اس داد پسر دختری کنارم نشستن یاد روزهای خودمون افتادم...

وقتی اینو گفت لبخند زدمو رفتم تو حال وهوای خودم که با  صدای آقای گرجی به خودم اومدم : به چی می خندی خانم ... ؟

گفتم چیزی نیست ...

انگار همین دیروز بود تا هوس قدم زدن می کردیم می رفتیم رشت ...

موقع برگشت ،هوا رو به تاریکی می رفت و  نم نم بارون شروع می کرد ..

هوا سردو شیشه های ماشین بالا عرق کرده ، بعضی از راننده ها به مسافراشون حال می دادنو یه موزیک آروم میزاشتن و بعضی هام با رادیو حالمونو می گرفتن و منم سرمو میزاشتم رو شونه های محسن آروم چشامو
می بستم حتی بعضی از وقت ها بدون اینکه چیزی به هم بگیم فقط با لمس دست هامون مسافت رو طی می کردیم ..

حتی یه روز بعد از بام خیلی دوست داشتم قدم بزنم ولی هیچی نگفتم و مثل همیشه از چشام خوندو به اولین ماشینی که موند گفت : رشت

هنگ کردم گفتم : کجا ؟

گفت : تو الان به شونه های من نیاز داری

همیشه خیلی خوب درکم می کنه و قشنگیش اینه که عمل می کنه ...

حالا دو سال از اون روز هامون می گذره ما نامزد کردیمو با هم تا هر ساعتی هر خیابونی رو که بخوایم قدم میزنیم ، خیس میشیم ، می خندیم و سر به سر هم میزاریمو باز هم به هم میگیم :

دوستت دارم

و همین  روز های ساده و پر از عشقه که قرار بشه یک عمر زندگی مشترک

 




طبقه بندی: حرف دل، نفسم، روز نوشت،
برچسب ها: هوای بارونی، بارونی، بارون،





پیچک







شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات